تبلیغات
شور زندگی

شور زندگی

پرسش..

یکشنبه 8 مرداد 1385

سلام ماهی ها...سلام,ماهی ها

 

سلام,قرمزها,سبزها,طلایی ها

 

به من بگویید,آیا در ان اتاق بلور

 

كه مثل مردمك چشم مرده ها سرد است

 

و مثل آخر شب های شهر,بسته و خلوت

 

صدای نی لبكی را شنیده اید

 

كه از دیارپری های ترس و تنهایی

 

به سوی اعتماد آجری خوابگاهها,

 

و لای لای كوكی ساعتها,

 

و هسته های شیشه ای نور- پیش می آید؟

 

و همچنان كه پیش می آید,

 

ستاره های اكلیلی,ازآسمان به خاك می افتند

 

و قلبهای كوچك بازیگوش

 

از حس گریه می تركند.....

 

 

"فروغ فرخزاد"

 

 

 



[ یکشنبه 8 مرداد 1385 - 10:07 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| حمیده ] [عمومی , ] [+]

۱۱/۳/۸۵

جمعه 12 خرداد 1385

11خرداد امسال هم گذ شت,"روز تولدم".چقدر با سالهای گذشته فرق داشت.

تا قبلش فكر می كردم خیلی سرد وبیروح میگذره,چون امسال برخلاف سالهای

پیش كسی نبود تا جشن تولد مفصلی برام بگیره,اخه همه مسافرت بودند.در لحظات

اخر تصمیم گرفتم كیك تولد موببرم تو محیط كارم.محیطی كه افرادش برام عزیز و

محترم بودند.خیلی فكر كردم این كارو انجام بدم یا نه؟اخه تا اون روز هیچ مربی ای

این كارو نكرده بودوكمی عجیب به نظر می رسید.بالاخره تصمیم خودمو گرفتم وصبح

11خرداد  كیك تولد وارد دفتر مجتمع شد.همه سوال می كردندچه خبره؟تا بالاخره همه

متوجه شدند كه بله..."تولد مربی نقاشی مجتمع است"...بعضی ها متعجب شدند وناراحت

كه چرا بی خبر؟بعضی ها هم خوشحال شدند و بی صبرانه منتظر بریدن كیك....

اون روز,روز بیادموندنی برام بود.برق شادی و محبت تك تك افرادی كه هركدومشون

با هام درد مشتركی داشتند وفقط شكل معلولیتشون با من فرق می كرد,حس عجیبی به

من داده بود,یعنی یك انرژی مثبت وقدرتمند...خیلی ها تشكر می كردند و می گفتند:

كار جالبی كردی و به بچه ها روحیه دادی.اما من فقط به خودم كمك كرده بودم,

به خودم روحیه داده بودم,فقط همین...

 

 

نوشته شده توسط "حمیده"



[ جمعه 12 خرداد 1385 - 10:06 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| حمیده ] [عمومی , ] [+]

روز های بی تو...

سه شنبه 26 اردیبهشت 1385

تمام پنجره ها بی قرار بارانند

چقدر خشكی و صحراست بین ادمها

و كاش صبح ببینم كه باز مثل قدیم

نیازومهروتمناست بین ادمها

بهار كردن دلها جه كار دشواریست

وعمرشوق‌‍ چه كوتاست بین ادمها

میان تك تك لبخندها غمی سرخ ست

وغم به وسعت یلداست بین ادمها

به خاطر تو سرودم چراكه تنها تو

دلت به وسعت دریاست بین ادمها



[ سه شنبه 26 اردیبهشت 1385 - 06:05 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| حمیده ] [عمومی , ] [+]

مكث...

سه شنبه 19 اردیبهشت 1385
تا حالا شده هزارتا حرف داشته باشی,ولی تا بخوای به زبون بیاریش یا بنویسیش,مثل ماهی قرمز كوچولو تو دستت لیز بخوره... ...پس نه گفتنی دارم ونه نوشتنی. نوشته شده توسط حمیده

[ سه شنبه 19 اردیبهشت 1385 - 05:05 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| حمیده ] [عمومی , ] [+]

نیایش

شنبه 26 فروردین 1385

ای انكه گره كارهای فروبسته به سر انگشت تو گشوده میشود وای انكه سختی د شواری

با تو اسان می گردد,و ای انكه راه گریز به سوی رهایی و اسودگی را از تو باید خواست.

 

پروردگار من, از انچه بر سرم امده,دلتنگ و بی طاقتم,و جانم از ان اندوه كه نصیب من

گردیده,اكنده است; و این در حالی است كه تنها تو می توانی ان اندوه را از میان برداری و

انچه را بدان گرفتار امده ام دور كنی.پس با من چنین كن ,اگر چه شایسته ان نباشم,ای

صاحب عرش بزرگ.

 

 

 

" فرازی از دعای هفتم,صحیفه سجادیه "

 

 



[ شنبه 26 فروردین 1385 - 07:04 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| حمیده ] [عمومی , ] [+]

سبز...

دوشنبه 14 فروردین 1385

ای كاش

 

هزار تیغ برهنه

 

بر اندوه تو می نشست

 

تا بتوانم

 

بشارت روشنی فردا را

 

بر فراز پلكهایت نگاه كنم...

 

اینك,

 

صدای ان یار بیدریغ

 

گل می كند

 

در سبزترین سكوت

 

وگلهای هرزه را

 

در بارش مداوم خویش

 

درو می كند...

 

جنگل

 

در اندیشه های سبز تو

 

جاریست...

 

خسرو گلسرخی

 



[ دوشنبه 14 فروردین 1385 - 10:04 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| حمیده ] [عمومی , ] [+]

شنبه 20 اسفند 1384

بزرگیم ما

 

اما سبك,پوچ,تو خالی

 

سراسر موج تفكر بد

 

سوار بر دریای ذهن وزندگی

 

كه می برد ما راهر لحظه به جایی

 

و

 

بی خبریم

 

از سختی پرواز

 

كه هرگز اوج را ندیدند پروازها

 

وصید بی پروایی خود شدند...

 

 

نوشته شده توسط حمیده

 

 

 

 

 



[ شنبه 20 اسفند 1384 - 06:03 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| حمیده ] [عمومی , ] [+]

یکشنبه 7 اسفند 1384

سلام به دوستان خوبی كه نگرانم شدن ومطمین شدن من رفتم كه بمیرم.الان رسما اعلام

می كنم كه زنده ام و در حال نفس كشیدن...خودتون خوب می دونید كه همیشه ادما حالشون

یه جور نیست.گاهی خوبه,گاهی بد وگاهی خیلی بد...تا حالا شده كه احساس كنید چقدر از

ادمای اطرافتون دورید,چقدر غریب وتنهایید...برای من كه خیلی پیش اومده,اما این دفعه

خیلی فرق داشت,واقعا بریدم و به این نتیجه رسیدم كه از خیلی جهات فرق دارم هم جسمی

وهم روحی.پس باید فاصله بگیرم.فاصله از ادمهایی كه همه سعیشون گوشزد كردن تفاوتهای منه.

برای كسی مثل من كه سالها تلاش كرده كه تفاوتهارو پاك كنه این نتیجه گیری چه جوریه؟؟؟

 

ای سر خوشان,ای سرخوشان امد طرب دامن كشان

بگرفته ما زنجیر او ,بگرفته او دامان ما

 

امد شراب اتشین ای دیو غم كنجی نشین

ای جان مرگ اندیش رو,ای ساقی باقی درا

 

ای هفت گردون مست تو,ما مهره ای در دست تو

ای هست ما از هست تو در صد هزاران مرحبا



[ یکشنبه 7 اسفند 1384 - 06:02 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| حمیده ] [عمومی , ] [+]