تبلیغات
شور زندگی - راز افرینش من

شور زندگی

راز افرینش من

یکشنبه 6 شهریور 1384

راز افرینش من

 

تا دیروز فكر می كردم با بقیه فرقی ندارم ,می تونم مثل اونها باشم یا بهتر بگم باید مثل اونها باشم.

 

اما حالا دیگه نه,حالا می دونم كه با اونها فرق می كنم اصلا باید فرق كنم.اخه اون خواسته بود,

 

نه!فقط اون نخواسته بود,من هم خواسته بودم.اصلا با هم عهد بستیم.چه عهدی!؟الان براتون می گم.

 

ما هیچ بودیم. وجودی نداشتیم.یه روزی كه فقط یكی بود,اومد تا ما را از نیستی به هستی بیاره و

 

بهمون وجود بده,روح خودشو با تموم سخاوت به ما هدیه بده.به من كه رسید حس كردم نگاهش

 

فرق میكنه.انگار داشت بر اندازم می كرد.از شدت اضطراب شده بودم مثل اسپند روی اتیش.

 

مثل نور بود.مثل صدا بود.گفت:(تو با بقیه فرق می كنی.)

 

مثل بچه هایی كه می خوان از بزرگتراشون چیزی رو بپرسن ولی جراتش رو ندارن,نگاش كردم.

 

گفت:توی قلبت مروارید اشك رو قرار می دم كه همیشه پاك وزلال بمونه.گفت:میتونی سنگ زیرین

 

اسیاب باشی؟شاید خیلی وقتها پیش بیاد كه فقط خودت باشی و خودت.میتونی منتظر بمونی؟

 

اون می گفت ومن می شنیدم.

 

تا حالا شده كه یكی رو خیلی دوست داشته باشی كه هر چی بهت بگه فقط نگاش كنی وهیچی

 

نگی,فقط نگاش می كردم.

 

بعد گفت:می دونی چرا؟می خوام ببینم اونی كه همه چی بهش دادم وقتی از كنارت عبور میكنه

 

نگاهت میكنه؟تواناییهاشو با تو تقسیم می كنه؟

 

ایا اون می یاد تا مهر وگذشت وبرابری رو برای تو معنی كنه؟

 

حالا دیگه می دونستم چه فرقی با بقیه دارم وباید برای چی فرق داشته باشم.

 

 

نوشته شده توسط :حمیده

 

 

 

 



[ یکشنبه 6 شهریور 1384 - 08:08 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| حمیده ] [عمومی , ] [+]